مرتضى راوندى

267

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

پس از مرگ باور نداشتند ، خيام با كمى احتياط و حافظ با جسارتى بيشتر ، كه هردو به هر جهت مايه حيرت است . خيام مىگويد : هنگام بهار صحرا و دشت مانند بهشت عنبر سرشت سبز و خرم است ، لذا بايد آن را برگزيد و از « كوثر صلصال و سلسبيل » بهشت ، كمتر سخن گفت ، بايد در اين سراى سپنج از بادهء گلرنگ بهره‌مند شد ، زيرا مسلم نيست ، كه ما را به شراب طهور بهشتى دسترس باشد . نبايد از مىگسارى و عشقبازى هراسى داشت ، زيرا اگر بنا باشد عاشقان و باده‌گساران ، دوزخى شوند ، پس هرگز احدى روى بهشت نخواهد ديد . وانگهى كسى را از افسانهء آنسوى مرگ خبرى نيست ، زيرا از جملهء رفتگان اين راه دراز ، كسى باز نيامده است تا از آنچه كه بر وى گذشت چيزى بر ما آشكار كند ، پس بر سر اين دو راههء آز و نياز چيزى از مال جهان و آرزوى زندگى باقى مگذار كه بازگشتنى نخواهى بود . بهشت و كوثر و جوى مى و شير و شهد و شكر همه‌وهمه نسيه است ، بايد نقدينهء حيات را بر نسيه مذاهب رجحان داد . به‌علاوه اگر سروكار ما در دنياى ديگر با حور عين بهشت و مىانگبين است : چه باكى است كه ما همان را كه عاقبت كار است امروز برگزيده‌ايم . ما پس از مرگ ، از روح جدا ميشويم ، در پردهء اسرارآميز عدم جاى مىگيريم ، لااقل معلوم نيست به كجا مىرويم ، زيرا در اين دايره‌يى كه آمدن و رفتن بشر در آن است و آن را آغازى و انجامى نيست ، كسى دم به درستى نزده است تا معلوم شود آمدن از كجا و رفتن به كجاست و خردمندانه نيست كه به عشق اميدى مبهم امرى مسلم ، متروك گردد . براى نمونه چند رباعى از خيام كه افكار فوق در آن پرورده شده نقل مىكنيم : چندانكه نگاه مىكنيم هر سويى * در باغ روانست ز كوثر جويى صحرا چو بهشتست ، ز كوثر كم كوى * بنشين به بهشت با بهشتىرويى اى دل تو به اسرار معما نرسى * در نكتهء زيركان دانا نرسى اينجا ، به مى لعل بهشتى مىساز * كانجا كه بهشت است رسى يا نرسى ايكاش كه جاى آرميدن بودى * يا اين ره دور را رسيدن بودى كاش از پى صد هزار سال از دل خاك * چون سبزه اميد بر دميدن بودى مى خوردن و گرد نيكوان گرديدن * بِه زانكه به زَرق ، زاهدى ورزيدن گر عاشق و مست ، دوزخى خواهد بود * پس روى بهشت كس نخواهد ديدن